۱. آلمان پس از جنگ: زادگاه سیاست شبهنظامی
در نوامبر ۱۹۱۸، امپراتوری آلمان در حالی فروپاشید که میلیونها سرباز هنوز در جبههها یا در مسیر بازگشت به خانه بودند. کشور شکست خورده بود، امپراتور گریخته بود و انقلاب، اعتصاب و شورش شهرهای بزرگ را فراگرفته بود. جمهوری جدیدی که بعدها جمهوری وایمار نامیده شد، از همان آغاز ناچار بود با بحران اقتصادی، بیثباتی سیاسی و دشمنی نیروهای افراطی چپ و راست مقابله کند.
برای بسیاری از سربازان بازگشته، صلح به معنای بازگشت واقعی به زندگی غیرنظامی نبود. سالها حضور در سنگرها، خشونت را به بخشی عادی از تجربهٔ آنان تبدیل کرده بود. بعضی از این مردان به واحدهای داوطلب مسلحی موسوم به «فرایکور» پیوستند. این واحدها، که اغلب زیر فرمان افسران سابق ارتش بودند، شورشهای چپگرایان را سرکوب میکردند، با نیروهای انقلابی میجنگیدند و در مرزهای شرقی آلمان عملیات انجام میدادند.
فرایکورها فقط تشکیلات نظامی نبودند؛ نوعی فرهنگ سیاسی ایجاد کردند که در آن مردانگی، اطاعت، رفاقت جبههای، ملیگرایی افراطی و دشمنی با مارکسیسم با یکدیگر درآمیخته بود. در این فرهنگ، پارلمان، مذاکره و سازش نشانهٔ ضعف به شمار میآمد و خشونت وسیلهای مشروع برای «نجات ملت» تلقی میشد.
افسانهای نیز در میان راستگرایان رواج یافت که مطابق آن ارتش آلمان در میدان جنگ شکست نخورده، بلکه سیاستمداران غیرنظامی، سوسیالیستها، یهودیان و انقلابیان از پشت به آن خنجر زده بودند. این ادعا واقعیت نظامی شکست آلمان را تحریف میکرد، اما برای جنبشهای ملیگرا بسیار سودمند بود. نازیها بعدها همین احساس تحقیر و خیانت را به یکی از پایههای تبلیغات خود تبدیل کردند.
ارنست رُهم محصول همین جهان بود. او افسر ارتش باواریا و از کهنهسربازان جنگ جهانی اول بود که چند بار زخمی شده بود. پس از جنگ، در شبکههای نظامی و شبهنظامی راست افراطی فعالیت کرد و توانایی ویژهای در تهیهٔ اسلحه و سازماندهی نیروهای مسلح داشت. آشنایی او با هیتلر، که خود سربازی سابق و سخنرانی ناشناخته در محافل ملیگرای مونیخ بود، برای هر دو طرف سودمند شد: هیتلر قدرت سخن و تبلیغات داشت و رُهم به دنیای اسلحه و سرباز دسترسی پیدا میکرد.
۲. تولد اسآ: محافظان جلسه و جنگجویان خیابانی
حزب نازی در نخستین سالهای فعالیت خود برای برگزاری جلسات عمومی با یک مشکل عملی روبهرو بود. اجتماعات سیاسی در آلمان آن دوران غالباً به درگیری میان گروههای رقیب تبدیل میشد. کمونیستها، سوسیالدموکراتها، سلطنتطلبان و ملیگرایان هر یک نیروهایی برای محافظت از جلسات یا حمله به گردهماییهای مخالفان داشتند.
در آغاز، اعضای نازی مأمور حفاظت از سخنرانان و بیرونراندن اخلالگران شدند. این گروهها در سال ۱۹۲۱ بهتدریج نام «اشتورمآبتایلونگ» گرفتند؛ اصطلاحی که میتوان آن را «واحد تهاجمی» یا «گروهان ضربت» ترجمه کرد. نام سازمان از واحدهای هجومی ارتش آلمان در جنگ جهانی اول الهام گرفته بود.
وظیفهٔ اسآ از همان ابتدا فقط دفاع نبود. اعضای آن به نشستهای مخالفان یورش میبردند، در خیابانها رژه میرفتند، پوسترهای احزاب دیگر را پاره میکردند و محلهها را به میدان نمایش قدرت تبدیل میساختند. خشونت آنان تصادفی یا صرفاً ناشی از بیانضباطی نبود؛ بخشی از روش سیاسی حزب بود. نازیها با ایجاد ترس و بینظمی نشان میدادند که جمهوری قادر به حفظ نظم نیست، سپس خود را تنها نیرویی معرفی میکردند که میتواند نظم را بازگرداند.
پیراهن قهوهای، که بعدها نماد اسآ شد، به اعضای سازمان هویتی مشترک میداد. یونیفرم، پرچم، رژه، موسیقی و آیینهای جمعی به مردانی که بسیاری از آنان بیکار، سرخورده یا از نظر اجتماعی بیریشه بودند، احساس تعلق میبخشید. عضویت در اسآ فقط فعالیت سیاسی نبود؛ نوعی زندگی جمعی، رفاقت مردانه و هویت شبهنظامی فراهم میکرد.
رُهم در سازماندهی این نیرو نقشی اساسی داشت، هرچند رابطهٔ او و هیتلر همیشه آرام نبود. رُهم اسآ را نیرویی نظامی و بخشی از یک انقلاب ملی میدید؛ هیتلر آن را در درجهٔ اول ابزار حزب و تابع رهبری سیاسی خود میخواست. این اختلاف در سالهای بعد به شکافی مرگبار تبدیل شد.
۳. کودتای مونیخ و نخستین فروپاشی
در نوامبر ۱۹۲۳، هیتلر و متحدانش کوشیدند با تقلید از راهپیمایی فاشیستهای ایتالیا به رهبری موسولینی، قدرت را در باواریا تصرف کنند و سپس بهسوی برلین حرکت نمایند. این اقدام که به کودتای آبجوفروشی مونیخ شهرت یافت، با شکست روبهرو شد. پلیس بهسوی کودتاگران تیراندازی کرد، تعدادی کشته شدند و هیتلر و رُهم بازداشت شدند.
حزب نازی و اسآ ممنوع شدند. هیتلر در زندان به این نتیجه رسید که تصرف قدرت فقط با شورش مسلحانه ممکن نیست. او تصمیم گرفت از انتخابات، تبلیغات و سازوکارهای قانونی جمهوری برای نابودکردن خود جمهوری استفاده کند. از این پس، راهبرد رسمی حزب ترکیبی از ظاهر قانونی و فشار خیابانی بود.
پس از آزادی هیتلر و تجدید سازمان حزب در سال ۱۹۲۵، اسآ نیز دوباره شکل گرفت. با این حال، اختلاف میان نگاه سیاسی هیتلر و جاهطلبی نظامی رُهم ادامه داشت. رُهم برای مدتی از آلمان خارج شد و بهعنوان مشاور نظامی در بولیوی خدمت کرد. در نبود او، اسآ رشد کرد، اما با اختلافات داخلی و فرماندهی ناپایدار روبهرو بود.
در همین دوره، سازمان کوچک دیگری نیز پدید آمد: اساس، یا «واحد حفاظت». اساس در ابتدا گروه محدودی برای حفاظت شخصی از هیتلر بود و از نظر تشکیلاتی زیرمجموعهٔ اسآ محسوب میشد. کمتر کسی تصور میکرد که همین سازمان کوچک روزی رهبران اسآ را به قتل برساند و به یکی از مهمترین دستگاههای ترور در تاریخ اروپا تبدیل شود.
۴. بازگشت رُهم و تبدیل اسآ به یک سازمان تودهای
هیتلر در سال ۱۹۳۰ رُهم را از آمریکای جنوبی فراخواند و فرماندهی عملی اسآ را به او سپرد. آلمان در آن زمان در بحران بزرگ اقتصادی فرورفته بود. ورشکستگی، بیکاری گسترده و بیاعتمادی به احزاب دموکراتیک، میلیونها نفر را بهسوی جنبشهای افراطی سوق داده بود.
اسآ از این وضعیت بهره برد. سازمان نهفقط برای کهنهسربازان، بلکه برای جوانان بیکار و مردانی که در جامعه جایگاهی نمییافتند، غذا، رفاقت، لباس، محل خواب و احساس اهمیت فراهم میکرد. صفوف آن بهسرعت گسترش یافت.
درگیری خیابانی میان اسآ و تشکیلات کمونیستی به یکی از ویژگیهای زندگی سیاسی سالهای پایانی وایمار تبدیل شد. نازیها اعضای کشتهشدهٔ خود را «شهید» معرفی میکردند و مراسم تشییع آنان را به نمایشهای تبلیغاتی تبدیل میساختند. هر کشته میتوانست داستانی دربارهٔ قربانیشدن نازیها به دست «دشمنان ملت» ایجاد کند و خشونت بعدی را توجیه نماید.
اسآ همچنین با حضور سازمانیافته در اجتماعات، انتخابات و رژهها، تصویری از قدرت و اجتنابناپذیربودن پیروزی نازیها میساخت. ستونهای منظم مردان یونیفرمپوش به مردم میگفتند که نازیسم فقط یک حزب انتخاباتی نیست؛ جنبشی است که خیابان را تصرف کرده و میتواند ارادهٔ خود را به جامعه تحمیل کند.
با وجود این، اسآ ارتشی منضبط به معنای حرفهای نبود. بسیاری از اعضایش آموزش محدود داشتند و فرماندهان محلی گاه خودسرانه عمل میکردند. مصرف الکل، نزاع، زورگیری و رفتارهای خشن به بدنامی سازمان میافزود. برای هیتلر، همین خشونت تا زمانی مفید بود که دشمنان را مرعوب کند؛ اما وقتی حزب به قدرت رسید، بیانضباطی اسآ به تهدیدی علیه چهرهٔ دولت جدید تبدیل شد.
۵. ۱۹۳۳: پیروزی نازیها و بحران ارتش پیروز
هیتلر در ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۳۳ به مقام صدراعظمی منصوب شد. نازیها هنوز تمام قدرت را در اختیار نداشتند، اما طی ماههای بعد با ترکیبی از قوانین اضطراری، ارعاب، بازداشت، تبلیغات و خشونت، مخالفان را سرکوب کردند.
اسآ در این روند نقشی مرکزی داشت. اعضای آن بهعنوان پلیس کمکی به خدمت گرفته شدند، دفاتر کمونیستها و سوسیالدموکراتها را اشغال کردند، فعالان سیاسی را بازداشت و شکنجه کردند و در ایجاد بازداشتگاههای اولیه مشارکت داشتند. بعضی از این مراکز نه زیر نظارت یک نظام قضایی، بلکه مستقیماً به دست نیروهای حزبی اداره میشدند.
اتحادیههای کارگری در مه ۱۹۳۳ منحل و اموالشان مصادره شد. احزاب سیاسی یکی پس از دیگری ممنوع یا وادار به انحلال شدند. تا تابستان، آلمان عملاً به یک دولت تکحزبی تبدیل شده بود. اسآ مأموریت تاریخی خود، یعنی شکستن مقاومت خیابانی و سیاسی مخالفان، را تا حد زیادی انجام داده بود.
اما پیروزی برای اعضای اسآ رضایتبخش نبود. بسیاری از آنان تصور میکردند بهقدرترسیدن هیتلر فقط مرحلهٔ نخست انقلاب است. آنان انتظار شغل، مقام، ثروت و دگرگونی اجتماعی داشتند. اعضایی که سالها در خیابان جنگیده یا زندانی شده بودند، اکنون میدیدند که بسیاری از مقامهای سنتی در ارتش، وزارتخانهها، دادگاهها و شرکتهای بزرگ در جای خود باقی ماندهاند.
در نگاه رادیکالهای اسآ، «انقلاب ملی» نباید به جایگزینی پرچمها و رهبران محدود میشد. آنان از «انقلاب دوم» سخن میگفتند؛ انقلابی که میبایست بوروکراسی قدیمی، طبقهٔ افسران، اشراف زمیندار و برخی مراکز ثروت را نیز دگرگون کند.
این خواستهها برنامهای منسجم برای عدالت اجتماعی نبود. اسآ سازمانی نژادپرست، ضددموکراتیک و ضدکمونیست باقی ماند. اما در میان اعضای آن نوعی پوپولیسم ضدنخبه و دشمنی با سرمایهداران بزرگ وجود داشت. همین زبان رادیکال، صاحبان صنایع و محافظهکارانی را که به هیتلر برای جلوگیری از انقلاب کمونیستی کمک کرده بودند، نگران میکرد.
۶. رؤیای رُهم: ارتشی تازه از دل اسآ
بزرگترین منبع بحران، آیندهٔ نیروهای مسلح آلمان بود. ارتش رسمی، رایشسوِر، طبق پیمان ورسای به حدود صد هزار نفر محدود شده بود. اما این نیروی کوچک، حرفهای، منظم و برخوردار از سنت و اعتبار بود. فرماندهانش عمدتاً از طبقات محافظهکار و گاه اشرافی میآمدند و خود را وارث ارتش پروس و امپراتوری آلمان میدانستند.
اسآ در مقابل، سازمانی میلیونی و تودهای بود. رُهم معتقد بود ارتش کوچک حرفهای باید در یک ارتش انقلابی بزرگ ادغام شود و اسآ هستهٔ نیروی نظامی آینده را تشکیل دهد. او انتظار داشت خود در رأس این ساختار قرار گیرد.
برای ژنرالها، این طرح کابوسی تمامعیار بود. آنان اسآ را جمعیتی بیانضباط، سیاسی و فاقد صلاحیت نظامی میدیدند. پذیرش طرح رُهم به معنای از دسترفتن جایگاه اجتماعی، فرماندهی و سنتهای ارتش بود.
هیتلر نیز با وجود سخنان انقلابیاش، برای برنامههای آینده به ارتش حرفهای نیاز داشت. او قصد داشت آلمان را دوباره مسلح کند، محدودیتهای ورسای را بشکند و در نهایت سیاست توسعهطلبانهای در اروپا دنبال کند. اجرای چنین برنامهای با میلیونها شبهنظامی خیابانی ممکن نبود؛ به افسران آموزشدیده، ستاد کل، صنایع تسلیحاتی و دستگاه اداری منظم احتیاج داشت.
از این رو، هیتلر برخلاف رُهم نمیخواست ارتش را در اسآ حل کند. او میخواست ارتش را گسترش دهد، اما فرماندهان حرفهای را دستکم در مرحلهٔ نخست حفظ کند. این اختلاف فقط نزاعی شخصی نبود؛ تقابل دو تصور از دولت نازی بود. رُهم حکومت آینده را نوعی دولت انقلابی شبهنظامی میدید، درحالیکه هیتلر به دیکتاتوری متمرکزی میاندیشید که ارتش، صنعت، بوروکراسی و حزب همگی زیر فرمان شخص او قرار گیرند.
۷. حلقهٔ محاصره: ارتش، محافظهکاران و رقبای درون حزب
در بهار ۱۹۳۴، فشار بر هیتلر افزایش یافت. رئیسجمهور پاول فون هیندنبورگ بسیار سالخورده و بیمار بود. پس از مرگ او، هیتلر میخواست مقام ریاست کشور را نیز تصاحب کند. برای این کار، یا دستکم برای جلوگیری از مقاومت، به همراهی فرماندهان ارتش نیاز داشت.
درون حزب نازی نیز دشمنان رُهم فعال بودند. هاینریش هیملر، فرمانده اساس، میخواست سازمان خود را از تابعیت اسآ خارج کند. راینهارت هایدریش، رئیس دستگاه اطلاعاتی اساس، در گردآوری اطلاعات و پروندهسازی علیه رهبران اسآ نقش داشت. هرمان گورینگ نیز که بر پلیس پروس تسلط داشت، قدرت رُهم را خطری برای موقعیت خود میدید.
آنان گزارشهایی دربارهٔ کودتای احتمالی اسآ در اختیار هیتلر قرار دادند. شواهد نشان نمیدهد که رُهم در اواخر ژوئن ۱۹۳۴ نقشهای عملی و فوری برای سرنگونی هیتلر در دست اجرا داشته باشد. رُهم از آیندهٔ اسآ ناراضی بود و دربارهٔ انقلاب دوم سخن میگفت، اما میان جاهطلبی سیاسی، تهدید لفظی و تدارک واقعی کودتا تفاوت وجود دارد.
حکومت نازی بعدها از عبارت «کودتای رُهم» استفاده کرد تا قتلها را اقدامی پیشگیرانه برای نجات کشور جلوه دهد. این نامگذاری بخشی از تبلیغات رژیم بود: قربانیان باید خائن و توطئهگر معرفی میشدند تا قاتلان مدافع ملت به نظر برسند.
بحران دیگری نیز در ژوئن رخ داد. فرانتس فون پاپن، معاون صدراعظم و نمایندهٔ محافظهکاران در حکومت، در دانشگاه ماربورگ سخنرانیای ایراد کرد که در آن، هرچند با زبانی محتاطانه، از خشونت، تبلیغات دائمی و فشار انقلابی انتقاد شد. سخنرانی نشان داد که بخشهایی از نخبگان محافظهکار از مسیر حکومت نگراناند.
هیتلر اکنون از دو سو تحت فشار بود: رادیکالهای اسآ او را به خیانت به انقلاب متهم میکردند و محافظهکاران از هرجومرج و خشونت اسآ میترسیدند. او تصمیم گرفت با حذف جناح نخست، اعتماد جناح دوم و ارتش را به دست آورد.
۸. روزهای قتل: از باد ویسه تا زندان اشتادلهایم
در هفتههای پایانی ژوئن، رهبری اسآ برای مدتی مرخصی اعلام کرده بود و شماری از فرماندهان در باد ویسه گرد آمده بودند. این وضعیت امکان بازداشت آنان را بدون مقاومت گسترده فراهم کرد.
هیتلر در شب ۲۹ ژوئن از مراسمی در اسن بهسوی مونیخ پرواز کرد. پس از ورود، ابتدا چند مقام اسآ را بازداشت کرد و سپس صبح زود همراه نیروهای محافظ به باد ویسه رفت. او شخصاً وارد هتل شد و رُهم و فرماندهان همراهش را غافلگیر کرد.
در روایتهای بعدی نازیها، صحنهٔ بازداشت با جزئیات نمایشی و اخلاقی آمیخته شد. همجنسگرایی رُهم، که پیشتر برای هیتلر رازی ناشناخته نبود، ناگهان به ابزاری تبلیغاتی برای لکهدارکردن اسآ تبدیل شد. حکومت از اتهام «فساد اخلاقی» در کنار ادعای خیانت سیاسی استفاده کرد. بااینحال، علت اصلی تصفیه نه زندگی خصوصی رُهم، بلکه قدرت سیاسی و نظامی او بود.
بازداشتشدگان به زندان اشتادلهایم مونیخ منتقل شدند. بعضی از فرماندهان اسآ تقریباً بلافاصله تیرباران شدند. رُهم ابتدا زنده ماند؛ شاید هیتلر به دلیل سابقهٔ طولانی دوستی و همکاری در صدور حکم قتل او تردید داشت.
سرانجام در ۱ ژوئیه، تئودور آیکه، فرمانده اردوگاه داخائو، و یکی دیگر از مأموران اساس وارد سلول رُهم شدند. تپانچهای در اختیار او گذاشتند و زمانی کوتاه برای خودکشی دادند. رُهم نپذیرفت. مأموران وارد سلول شدند و او را با گلوله کشتند.
همزمان، عملیات در برلین و دیگر شهرها جریان داشت. گورینگ و هیملر دستگاههای پلیسی و اساس را به کار انداختند. فهرست قربانیان بسیار فراتر از فرماندهان اسآ رفت. تصفیه به فرصتی برای تسویهحساب با مخالفان سیاسی، رقبا و کسانی تبدیل شد که از اسرار یا دشمنیهای قدیمی رژیم آگاه بودند.
کورت فون شلایشر، صدراعظم سابق و ژنرال ارتش، همراه همسرش در خانه کشته شد. گرگور اشتراسر، از رهبران سابق حزب نازی و رقیب قدیمی هیتلر، در بازداشت به قتل رسید. گوستاف فون کار، سیاستمدار باواریایی که در شکست کودتای ۱۹۲۳ نقش داشت، ربوده و کشته شد. اریش کلاوزنر، از چهرههای کاتولیک و نزدیک به پاپن، در دفترش هدف گلوله قرار گرفت. ادگار یونگ، نویسندهٔ سخنرانی ماربورگ، نیز از جمله قربانیان بود.
پاپن خود کشته نشد، اما دفترش اشغال، همکارانش بازداشت یا کشته و آزادی عملش از میان برده شد. پیام روشن بود: حتی محافظهکارانی که هیتلر را به قدرت رسانده بودند، اگر از مرز تعیینشده عبور میکردند، مصونیتی نداشتند.
۹. شمار قربانیان و مسئلهٔ حقیقت
تعداد دقیق کشتهشدگان هنوز با قطعیت کامل مشخص نیست. حکومت نازی در ابتدا اطلاعات را پنهان کرد و بعد فقط بخشی از قتلها را پذیرفت. اسناد از میان رفت، اجساد بهسرعت سوزانده شدند و خانوادهها تحت فشار قرار گرفتند.
هیتلر در سخنرانی ۱۳ ژوئیه اعلام کرد ۷۷ نفر در جریان عملیات کشته شدهاند، اما این رقم کامل نبود. پژوهشهای بعدی دستکم حدود ۸۵ قربانی را شناسایی کردهاند و برخی برآوردها تعداد را بیش از صد نفر میدانند. ارقام بسیار بالاتری نیز در بعضی روایتها دیده میشود، اما اثبات آنها دشوار است.
صرفنظر از عدد نهایی، ماهیت عملیات روشن است. این افراد نه در جریان نبردی مسلحانه و نه پس از محاکمهای قانونی کشته شدند. دستگاه حکومت بر اساس فرمان سیاسی، آنان را بازداشت و اعدام کرد. حتی در مواردی که قربانیان واقعاً مخالف یا خطرناک بودند، هیچ فرایند قضایی مستقلی وجود نداشت.
دولت پس از قتلها قانونی تصویب کرد که اقدامات ۳۰ ژوئن تا ۲ ژوئیه را «اقدامات دفاع اضطراری از دولت» اعلام میکرد. بدین ترتیب، حکومت بهجای آنکه اعمال خود را با قانون موجود بسنجد، قانون را پس از وقوع جنایت تغییر داد تا قتلها را مشروع جلوه دهد.
هیتلر در سخنرانی خود در رایشتاگ گفت که در آن ساعت مسئول سرنوشت ملت آلمان و عالیترین قاضی آن بوده است. معنای این سخن از خود تصفیه نیز گستردهتر بود: ارادهٔ پیشوا میتوانست جای دادگاه، قانون و روند قضایی را بگیرد.
بسیاری از حقوقدانان، مقامها و افسران نهتنها اعتراض نکردند، بلکه این منطق را پذیرفتند. کارل اشمیت، حقوقدان مشهور، در مقالهای با عنوان «پیشوا از قانون پاسداری میکند» کوشید قتلها را تجسم عدالت واقعی دولت معرفی کند. در چنین منطقی، عمل رهبر به این دلیل قانونی بود که رهبر آن را انجام داده بود.
۱۰. ارتش، هیندنبورگ و تکمیل دیکتاتوری
فرماندهان ارتش از نابودی رهبری اسآ استقبال کردند. آنان رقیبی را که خواهان ادغام ارتش در نیرویی تودهای بود، از سر راه برداشتهشده میدیدند. بعضی ژنرالها قتل شلایشر، که خود از نظامیان برجسته بود، را ناخوشایند یافتند؛ اما ارتش در مجموع واکنش مؤثری نشان نداد.
این سکوت بهایی تاریخی داشت. ژنرالها تصور میکردند از هیتلر برای نابودی اسآ استفاده کردهاند، درحالیکه هیتلر با جلب رضایت آنان، گامی دیگر بهسوی تابعکردن ارتش برداشته بود.
هیندنبورگ در ۲ اوت ۱۹۳۴ درگذشت. هیتلر مقامهای ریاستجمهوری و صدراعظمی را با یکدیگر ادغام کرد و عنوان «پیشوا و صدراعظم رایش» را برگزید. مهمتر از آن، اعضای ارتش از آن پس نه به قانون اساسی یا کشور، بلکه شخصاً به هیتلر سوگند وفاداری خوردند.
این سوگند در سالهای بعد برای بسیاری از افسران به توجیهی اخلاقی و روانی برای اطاعت تبدیل شد. ارتش که از سرکوب اسآ احساس پیروزی میکرد، بهتدریج در برنامهٔ تسلیح مجدد، توسعهطلبی و جنگهای رژیم ادغام شد.
۱۱. پیروزی اساس و تبدیل خشونت خیابانی به ترور دولتی
بزرگترین برندهٔ سازمانی تصفیه، اساس بود. این سازمان تا پیش از ۱۹۳۴ رسماً زیرمجموعهٔ اسآ به شمار میآمد، اما پس از کشتار استقلال یافت و مستقیماً زیر فرمان هیتلر قرار گرفت.
هیملر و هایدریش در سالهای بعد شبکهای از پلیس سیاسی، دستگاه اطلاعاتی، اردوگاههای کار اجباری و واحدهای امنیتی ایجاد کردند. اساس برخلاف تودهٔ نسبتاً بیانضباط اسآ، خود را نخبه، گزینششده و کاملاً وفادار به پیشوا معرفی میکرد.
در این معنا، شب دشنههای بلند پایان خشونت نازی نبود؛ تغییر شکل آن بود. خشونت خیابانی، پراکنده و گاه خودسرانهٔ اسآ جای خود را به خشونتی اداریتر، متمرکزتر و سازمانیافتهتر داد. کتکزدن مخالفان در کوچهها با پرونده، بازداشت، اردوگاه، اعدام و بعدها کشتار صنعتی تکمیل شد.
اساس در سرکوب سیاسی، اشغال سرزمینها، اجرای سیاستهای نژادی و هولوکاست نقشی مرکزی یافت. بنابراین پیروزی آن بر اسآ فقط یک جابهجایی درونحزبی نبود؛ بخشی از فرایندی بود که ماشین ترور دولت نازی را کارآمدتر و مرگبارتر کرد.
۱۲. آیا اسآ نابود شد؟
برخلاف تصور رایج، اسآ پس از ژوئن ۱۹۳۴ رسماً منحل نشد. ویکتور لوتسه به فرماندهی آن منصوب شد و سازمان تا پایان حکومت نازی ادامه یافت. بااینحال، استقلال و قدرت سیاسیاش شکسته شد.
شمار اعضای اسآ کاهش یافت و بسیاری از وظایف مهم آن به ارتش، اساس و دیگر سازمانهای حزبی منتقل شد. اسآ همچنان در آموزشهای پیشنظامی، تبلیغات، رژهها و برخی اقدامات خشونتآمیز شرکت داشت. اعضای آن در حملات سازمانیافته علیه یهودیان، از جمله خشونتهای نوامبر ۱۹۳۸، نقش ایفا کردند.
پس سخنگفتن از «نابودی اسآ» فقط در معنای نابودی رهبری مستقل و جاهطلبی سیاسی آن درست است. بدنهٔ سازمان باقی ماند، اما از یک مدعی قدرت به ابزاری فرعی و مطیع تبدیل شد.
در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم، هنگامی که رژیم نازی در حال فروپاشی بود، اسآ دیگر آن نیرویی نبود که در خیابانهای وایمار دشمنان را مرعوب میکرد. سازمانی که زمانی خود را ارتش انقلاب میدانست، سالها پیش از شکست نظامی آلمان از نظر سیاسی خلع سلاح شده بود.
۱۳. افسانهٔ «جناح سوسیالیست» حزب نازی
در برخی روایتهای عمومی گفته میشود شب دشنههای بلند لحظهای بود که هیتلر «سوسیالیستهای واقعی» حزب نازی را نابود کرد. این تعبیر گمراهکننده است.
درست است که رُهم، اشتراسر و بخشهایی از اسآ از انقلاب دوم، حمله به نخبگان و محدودکردن سرمایهداران سخن میگفتند. آنان گاه از زبان ضدسرمایهداری استفاده میکردند و میخواستند امتیازات مادی بیشتری به اعضای قدیمی جنبش داده شود.
اما این دیدگاه با سوسیالیسم دموکراتیک یا مارکسیستی تفاوتی بنیادی داشت. اسآ اتحادیههای مستقل کارگری را سرکوب کرده، کمونیستها و سوسیالدموکراتها را کتک زده و به زندان انداخته بود. اعضای آن به برابری سیاسی، حقوق کارگران یا مالکیت جمعی در معنای کلاسیک باور مشترکی نداشتند. آنان ناسیونالیست، نژادپرست، ضدیهودی و دشمن دموکراسی بودند.
نزاع سال ۱۹۳۴ تقابل میان فاشیسم و سوسیالیسم نبود؛ رقابتی درون یک جنبش فاشیستی بر سر شکل حکومت، توزیع قدرت و آیندهٔ ارتش بود. رادیکالیسم اسآ بیشتر شورش نیروهای پاییندست جنبش علیه نخبگان قدیمی و رهبران برخوردار از قدرت بود، نه طرحی منسجم برای رهایی اجتماعی.
۱۴. چرا هیتلر شخصاً وارد عمل شد؟
حضور شخصی هیتلر در بازداشت رُهم اهمیت نمادین داشت. او میخواست نشان دهد که تصفیه تصمیم خود اوست، نه کودتای یک جناح علیه جناح دیگر. همچنین رابطهٔ او با رُهم قدیمیتر و شخصیتر از رابطهاش با بسیاری از رهبران نازی بود.
رُهم از معدود کسانی بود که در گفتگو با هیتلر از ضمیر صمیمانه استفاده میکرد و خود را نه زیردست، بلکه رفیق قدیمی انقلاب میدانست. همین استقلال رفتاری با ساختار تازهٔ قدرت ناسازگار بود. در نظامی که همه باید جایگاه خود را از ارادهٔ پیشوا میگرفتند، وجود فرماندهی میلیونی با پایگاه شخصی خطرناک محسوب میشد.
هیتلر در این تصفیه الگویی را به نمایش گذاشت که بعدها نیز در سیاست او دیده شد: تحمل چند مرکز قدرت رقیب تا زمانی که به او خدمت میکردند، تشویق رقابت میان زیردستان و سرانجام مداخلهٔ شخصی برای تعیین برنده.
او اسآ را زمانی به کار گرفت که به جنگجوی خیابانی نیاز داشت؛ سپس وقتی به ارتش حرفهای، صنعتگران و ظاهر نظم دولتی احتیاج پیدا کرد، رهبران همان سازمان را قربانی کرد. وفاداری گذشته هیچ تضمینی ایجاد نمیکرد. در نظام هیتلری، ارزش هر شخص یا نهاد به میزان فایدهٔ کنونی آن برای پیشوا وابسته بود.
۱۵. واکنش جامعه: آسودگی، ترس و پذیرش
بخشی از جامعهٔ آلمان از خبر سرکوب اسآ استقبال کرد. رفتار خشن و متکبرانهٔ پیراهنقهوهایها نارضایتی گستردهای ایجاد کرده بود. تبلیغات حکومت نیز قتلها را اقدام قاطعانهٔ هیتلر برای جلوگیری از جنگ داخلی و بازگرداندن نظم معرفی کرد.
بسیاری از مردم احتمالاً جزئیات را نمیدانستند، اما میفهمیدند که قتلهایی بدون دادگاه رخ داده است. استقبال یا سکوت عمومی نشان میداد که بخش قابلتوجهی از جامعه آماده است نقض قانون را بپذیرد، مشروط بر اینکه قربانیان خطرناک، فاسد یا نامحبوب معرفی شوند.
این یکی از درسهای مهم واقعه است. دیکتاتوری همیشه با نابودی ناگهانی تمام قواعد آغاز نمیشود. گاه نخست گروهی منفور یا ترسناک خارج از قانون قرار میگیرد. جامعه میپذیرد که «این بار» استثنا لازم بوده است. اما همان استثنا به سابقهای تبدیل میشود که در آینده میتوان علیه گروههای دیگر به کار برد.
در ۱۹۳۴، قربانیان عمدتاً خود نازیها، راستگرایان یا محافظهکاران بودند. همین امر برخی را به این توهم انداخت که تصفیه مسئلهای داخلی است. اما اصل تثبیتشده بسیار گستردهتر بود: حکومت حق دارد دشمنان اعلامشدهٔ خود را بدون محاکمه بکشد.
فرجام: انقلابی که فرزندان خود را بلعید
شب دشنههای بلند را میتوان پایان یک مرحله و آغاز مرحلهای دیگر در تاریخ نازیسم دانست.
در مرحلهٔ نخست، حزب نازی برای رسیدن به قدرت به شور خیابانی، بینظمی، رژههای میلیونی و خشونت اسآ احتیاج داشت. پیراهنقهوهایها مخالفان را مرعوب کردند، فضای عمومی را نظامی ساختند و به میلیونها آلمانی این احساس را دادند که قدرت آینده پیشاپیش در خیابانها حضور دارد.
در مرحلهٔ دوم، پس از تصرف حکومت، همان نیروی تودهای به مانعی در برابر تمرکز قدرت تبدیل شد. هیتلر دیگر به انقلابیانی نیاز نداشت که از پایین مطالبه کنند؛ به کارگزارانی احتیاج داشت که از بالا فرمان ببرند. رُهم خواهان سهمی مستقل در قدرت و دگرگونی ارتش بود، درحالیکه هیتلر هیچ شریک مستقلی را تحمل نمیکرد.
کشتار ژوئن و ژوئیهٔ ۱۹۳۴ معاملهای سیاسی بود: هیتلر رهبری اسآ و بخشی از رادیکالیسم جنبش خود را قربانی کرد و در مقابل، همراهی ارتش و آرامش نسبی نخبگان محافظهکار و اقتصادی را به دست آورد. اساس نیز از سایه بیرون آمد و به ستون اصلی دولت پلیسی تبدیل شد.
این واقعه همچنین نشان داد که رژیم نازی دیگر خود را مقید به قانون نمیداند. قتل نخست انجام شد و قانون پس از آن برای توجیه قتل ساخته شد. رهبر خود را قاضی ملت اعلام کرد و نهادهای دولت، ارتش و دستگاه قضایی این ادعا را پذیرفتند.
از این منظر، شب دشنههای بلند صرفاً ماجرای مرگ رُهم یا سقوط اسآ نیست. این شب داستان تبدیل یک جنبش خشونتطلب خیابانی به یک دیکتاتوری کامل است؛ لحظهای که ترور حزبی، صورت رسمی عمل دولت به خود گرفت.
اسآ در ساختن رژیمی مشارکت کرد که سرانجام رهبران خودش را بلعید. پیراهنقهوهایها تصور میکردند با شکستن قانون، راه انقلاب خویش را باز میکنند. اما قانونی که برای دشمنان شکسته شود، روزی ممکن است برای خود شکنندگان نیز وجود نداشته باشد.
هیتلر در تابستان ۱۹۳۴ این حقیقت را با گلوله به قدیمیترین یارانش آموخت: در دولت پیشوا، هیچ رفاقت، سابقه یا سازمانی بالاتر از ارادهٔ شخص او نبود.





